تبليغاتX
یک فنجانO2
قارقارهای یک کلاغ نوپا که سلولهای خاکستری مغزش ورم کرده اند

بوی جوهر آبی خودکار بیک ...بوی خمیر بازی و مدادشمعی که حالا بهش میگن پاستل...بوی کیفی که توش پر بود از خوراکی های خوش عطر کودکی وسنگینی دفتر و کتابهای دبستان و کمی پول خرد جرینگی...بوی کتابهای خسته از مهمان ناخوانده ی کوکب خانوم و آن نیمروی تاریخی... مربع  مستطیلهای گچی(گچهای کش رفته از کلاس) ودوستی بی ریایشان با  لی لی پاهای کوچک چند کودک همسایه ...چند یار دبستانی.

طعم مداد قرمزی که رسالتش جلوه دادن به آی با کلاه و بی کلاه و دوستان تازه واردش بود ...همان مدادهایی را میگویم که واسه پر رنگ تر شدن می بایست چند ثانیه توی دهنمون میذاشتیم ...طعم آلاسکاهای عمو عابد که خوش رنگ و خوشمزه ترین آلاسکای دنیاست

یادش بخیر ...

دعواهای گاه و بیگاه سر سنگ های  یه قل دو قل ...گیس و گیس کشی سر آبکی ترین موضوعات...

آشتی های صورتی و فراموش کردن تمام آن  قهرهای قهوه ای...

سوگواری واقعی برای جنازه های بی روح جوجه های رنگی...

چادر به سر کردن  و مادر شدنها وآن بچه گربه هایی که بالاجبار نقش فرزند خوانده هایمان را بازی میکردند...بوی علفهای  له شده روی سنگ... که خوشمزه ترین غذای خاله بازی هایمان می شد.

خنده های یواشکی اون وقتایی که پا تو کفش پاشنه بلند مهمونا میکردیم  وهی میخواستیم ادای بزرگترها رو دربیاریم ... و همیشه یه آرزو داشتیم : آرزوی بزرگ شدن و پوشیدن پیراهن عروس راست راستکی...

هیچ کودکی از دغدغه های پر ترافیک ذهن بزرگترهایش خبر ندارد و اگر هم خبر داشته باشد هرگز درکشان نمی کند (از سخنان گوهربار و فلسفی خودم)

یادش بخیر ... اون همه کارتونهای شیرین وفراموش نشدنی...

بامزی قوی ترین خرس دنیا- میتی کمان- پسر شجاع- مورچه و مورچه خوار- بچه های مدرسه والت- رامکال- ممول و دختر مهربون- بلفی و لیلی پیت- لولک و بولک-هاکل بری فین(و دلی که هنوز نگران اوست ...نمی دونم چرا )- پت و مت- گوریل انگوری- خاله ریزه- سفرهای گالیور- نیک و نیکو- زبل خان- پینگو(همون خانواده  کوچیک پنگوئن ها)- مدرسه موشها- چاق و لاغر -وروجک و آقای نجار... چقدر مرور ساده ی همین چند اسم شیرین و جالبه... حداقل برای من که  یادآور حجم وسیعی از خاطرات کودکی ام هست...

همه ی اینها بدجوری منو هوایی اون دوران پاک و بی دغدغه کرده...اصلا نمی تونم سن امروزم رو خوب هضم کنم  ...خیلی برام سنگین و گنگه که بخوام باور کنم این همه سال از کودکی فاصله گرفتم و دارم به سرعت به دورانی که ازش وحشت دارم نزدیک میشم....پیری برام یه کابوسه...دوست ندارم  بهش برسم –امیدوارم که اینطور بشه.

پ.ن پیشین: گاهی بی دلیل کودک میشوم

پ.ن پسین:کلافه ام خیلی...خیلی بیشتر از گربه ای که زیر بارون خیس شده

 

 

+ نوشته شده در 90/02/29ساعت 16:5 توسط @b@n@

بهاری دیگر  دوان دوان از راه میرسد با شکوفه های سپید و سبزه های نورسته...با سنبل و سیب و ماهی...با پرستوهای مهاجر و لبخندهای خسته...با بوی عید و فرهادهای خفته  ...با غمی غریب ...با جاهای خالی و حسرت... با اشکهای یواشکی و خنده هایی هرز ...

امسال چهارمین بهاریه که عید را با یک حسرت و فقدان ...یک بهانه ی اجباری برای بغضهای گاه و بیگاه سر میکنم...بهانه ای بزرگ به نام پدر.

غمی بزرگ توی دلم سنگینی میکنه...غمی که شاید دلیل اصلی اش دلتنگی باشه...دلتنگی ای که مسبب اصلی اش چند حسرت خاکستریه...حسرت نبودن یک فرشته ی  مهربان و حسرت جای خالی ای که هیچگاه پر نخواهد شد  ... اما  تو این آخر سالی کلی غم کوچیک و بزرگ از این ور و اون ور به غم خودم اضافه شده -یه حسی مدام  منو وادار میکنه که به یاد همه ی کسانی باشم که میشناختم و حالا دیگه نیستند(صوفیا و مریم) و همه ی عزیزانی که نمی شناختمشون اما بعد از  مرگ غم انگیز و  بسیار دردناک شان  پس از وقایع وحشیانه و غیر انسانی سال۸۸ و ۸۹ در من  متولد شدند ... قد کشیدند و جاودانه شدند...همون دوستان همفکر و هموطنم که به پای آزادی هستی شان را فدا کردند( سهراب ـ اشکان ـ ندا ـ ترانه ـ امیرـ محسن  ـمحمد ـ مسعود ـکیانوش ـو...)...روح همگی شاد -امیدوارم گناهکاران متجاوز و ظالم هرچه زودتر به سزای کارهای کثیفشون برسن...و امیدوارم بی گناهان در بند در سال جدید از چنگال ظلم و بی عدالتی رها بشن... و حق بر باطل پیروز بشه...

 

 از درد دل بالا که بگذریم ( که دردهای ریز و درشتش خیلی از باورهامو زیر ورو کرد)میخواستم بگم این چند سال اخیر  اصلا حوصله عید و مخلفاتش رو ندارم چون به این نتیجه رسیدم که آداب تحریف شده  این عید باستانی خیلی شبیه اون مهمونی کذایی و اجباری دیشبه...خنده های مصنوعی ـاحترام های یک بار مصرف ـ دورویی  نقد و محبت نسیه ـ خویشاوندی تاریخ گذشته و ...   

باشد که به اصل آریایی مان برگردیم و نوروز و دیگر عیدهای باستانی مان  را با دلی صاف و بی ریا و لبخند های ناب و واقعی و روحیه ای شاد و سرزنده جشن بگیریم...جشنی  اصیل و واقعی در سرزمینی آزاد به نام ایران

 با این حال امیدوارم در سال ۹۰  خدا ما رو به اهداف و آرزوهامون برسونه ...  

                                                 نوروز مبارک                         

                                              سبز باشید و پاینده

 

 

+ نوشته شده در 89/12/29ساعت 13:39 توسط @b@n@

 

گاهی  دوری , پلی می شود برای گفتن نا گفته هایی که جا مانده اند

در جستجوی چیزی هستم که هنوز متولد نشده........................

      .

      .

      .

باید دور شوم از تو...

 خیلی دور.

 

  آنقدر که دلم برای دلت تنگ شود ...

 خیلی تنگ,

 

   آنقدر که دلمان برای هم لک بزند

   آنقدر که بالاخره فاصله کار خود را بکند و من مهربان شوم...

   آنوقت ,  شاید جمله ی "دوستت دارم " را سفارشی , برایت پست کنم... آنوقت ,شاید مهربان شوم

+ نوشته شده در 89/04/12ساعت 11:6 توسط @b@n@ |

۱...

سرت رو بالا بگیر !

حتی اگه این همه سایه ی سر به زیر آرزوهات رو سرسری بگیرن!

سرت رو بالا بگیر!

حتی اگه جوابش یه سنگ باشه ویه زخم و چند تا بخیه !

سرت رو بالا بگیر!

حتی اگه بدونی با این کار وزنش چند برابر میشه و کم کم رو شونه هات سنگینی میکنه!

سرت رو بالا بگیر!آدمای سر به زیر بین دوتا پاشون پی آزادی میگردن !

سرت رو بالا بگیر...!


۲...

یه تفنگ تو دستشه اما از عدالت و آزادی حرف میزنه !

هیشکی ام ازش نمی پرسه :

ما دم خروس و باور کنیم یا

قسم خوردن روباه و ؟

یکی نیس بهش بگه:

آخه آدم نا حسابی !

اگه یه قطره از خون پینوکیو تو رگای تو بودکه تا حالا دماغت پوز دیوار چین و زده بود !

پس یه دم اون دهن  گاله رو ببند- به جاش چشمای باباغوری ت رو  وا کن تا ببینی

ابرای سیاه

هنوزم خون گریه می کنن !

+ نوشته شده در 89/03/27ساعت 11:9 توسط @b@n@ |

 

۱- میخندم به ریشت. . . چون خندیدی به باورهایم.

...

۲- اتفاقی که شاید بیفتد و بشکند  سین سکوتی را که سالهاست نقش تکراری لبان ماست.

...

۳- برهنگی روحم را نمی پوشانم...آخر خراشهایش هوس هوای تازه کرده اند

...

۴-  و بن بست هایی که تمام نمی شوند . . .

+ نوشته شده در 89/02/20ساعت 15:11 توسط @b@n@ |

 

در جائیکه اندیشه, به جرم پویایی اش  در بند  باشد 

کوته فکران متعصب  با افسارهای گسیخته ...

شعور را شکنجه.../ انسانیت را اعدام.../و احساس را سخت سنگسار میکنند

آنجاست که عدالت افسانه ای کودکانه  میشود

ایمان,  بی تعارف  از ارتفاعی پست, سقوط خواهد کرد  

 و چشمانت ناگزیر به سیاهی دنیایی مبهم باز میشود.... 

                          تو متولد می شوی

و آنجاست که نفس کشیدن ساده ات را مفهوم پیچیده ی زندگی تعبیر میکنند

به همین سادگی...به هویت هستی مان  هتک حرمت میشود.../ هر روز و هر ثانیه

+ نوشته شده در 89/01/30ساعت 15:2 توسط @b@n@

من...چه کودکانه دل بستم به آغاز ما شدن

و تو...

چه بیرحمانه پرپرکردی غنچه ی آرزوهایم را.

من...چه کودکانه اشک ریختم

و تو...

چه خونسردانه شانه بالا انداختی و رفتی

.

.

.

و من چه کودکی ساده ام که در پس دیوار قرنها هنوز چشم انتظار آمدنت هستم

+ نوشته شده در 88/12/20ساعت 18:39 توسط @b@n@ |

آخرین سنگر سکوته                       حق ما گرفتنی نیست

آسمونشم بگیری                           این پرنده مردنی نیست

آخرین سنگر سکوته                       خیلی حرفا گفتنی نیست

ای برادرای خونی                           این برادری تنی نیست

موج دستای من و تو                       دست دریا رو گرفته

عکس تو با سرمه ی خون               چشم دنیا رو گرفته

ما که از آوار و ترکش                       همه رو به جون خریدیم

تو بگو  همسنگر من                    ما تقاص چی رو میدیم

آخرین سنگر سکوته                    حق ما گرفتنی نیست

آسمونشم بگیری                       این پرنده مردنی نیست

 خواننده: داریوش

ترانه سرا: روزبه بمانی

+ نوشته شده در 88/12/14ساعت 16:46 توسط @b@n@ |

 

مادر بزرگ با اشتیاقی خاص٬ خاطرات زهوار در رفته اش را درون قوری لپ گلی ریخت و

گذاشت روی سماور تا  دم بکشد

اما من٬ درحالیکه روبروی دلتنگی های مقدسم چادر زده ام - با چشمانی نیمه مقدس ٬

رد تبر را

روی شانه های زخمی جنگل دنبال کرده و چند قدم آنطرف تر...  

 حوالی هوشیاری گنگ مادربزرگ٬ بلند بلند وانمود میکنم: 

 "گوشهایم با توست --- مادربزرگ!..!.؟..."

+ نوشته شده در 88/12/03ساعت 14:48 توسط @b@n@ |

 

نیازهای بلند ما را همواره بی تاب می دارند و آنچه هست, پست است

عشق های مقدس در جان ما شعله میکشد و آنچه هست, آلوده است

زیبایی ها ما را مدام در حسرت خویش می گذارند و آنچه هست,زشت است

آنچه هست  ,

خوب نیست,

پاک نیست ,

منزه نیست,

جاوید نیست,

عظمت ندارد.

هرچه هست, برای مصلحتی است

هرکه هست, به خاطر منفعتی است

هیچ چیز به "خودش" نمی ارزد ,هیچ کس به "خودش" چیزی نیست, همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در 88/11/02ساعت 18:11 توسط @b@n@